۱۳۸۸ آذر ۲, دوشنبه

شروع در اینجا ...

آخیش از دست بلاگفا راحت شدم!
بلاگفا آدم رو محدود می کرد و خوب نبود چون امکان مهاجرت به بقیه سیستم ها مثل wordpress در آن وجود نداشت البته اینجا هم اشکالاتی دارد مثلا دسته بندی مطالب ندارد یا حد اقل من ندیدم!
نگویید که چرا در 5 دقیقه 10 تا پست دادی آخه کل مطالب جالب وبلاگ قبلی رو اینجا کپی کردم.
اوضاع فعلا بر وفق مراد است و کلاس ها به خوبی برگزارمی شود.کارها زیاد است از شبیه سازی گرفته تا آمادگی برای ACM.
ان شا الله که زندگی به کامتان باشد.

مرغ سحر ناله سر کن ...

سلام

یک تصنیف و هزار خاطره...

مرغ سحر ناله سر کن

داغ مرا تازه‌تر کن

زآه شرربار این قفس را

برشکن و زیر و زبر کن

بلبل پربسته! ز کنج قفس درآ

نغمه‌ی آزادی نوع بشر سرا

وز نفسی عرصه‌ی این خاک توده را

پر شرر کن

ظلم ظالم، جور صیاد

آشیانم داده بر باد

ای خدا! ای فلک! ای طبیعت!

شام تاریک ما را سحر کن

نوبهار است، گل به بار است

ابر چشمم ژاله‌بار است

این قفس چون دلم تنگ و تار است

شعله فکن در قفس، ای آه آتشین!

دست طبیعت! گل عمر مرا مچین

جانب عاشق، نگه ای تازه گل! از این

بیشتر کن

مرغ بیدل! شرح هجران مختصر، مختصر، مختصر کن

عمر حقیقت به سر شد

عهد و وفا پی‌سپر شد

ناله‌ی عاشق، ناز معشوق

هر دو دروغ و بی‌اثر شد

راستی و مهر و محبت فسانه شد

قول و شرافت همگی از میانه شد

از پی دزدی وطن و دین بهانه شد

دیده تر شد

ظلم مالک، جور ارباب

زارع از غم گشته بی‌تاب

ساغر اغنیا پر می ناب

جام ما پر ز خون جگر شد

ای دل تنگ! ناله سر کن

از قویدستان حذر کن

از مساوات صرفنظر کن

ساقی گلچهره! بده آب آتشین

پرده‌ی دلکش بزن، ای یار دلنشین!

ناله برآر از قفس، ای بلبل حزین!

کز غم تو، سینه‌ی من پرشرر شد

کز غم تو سینه‌ی من پرشرر، پرشرر، پرشرر شد

چو دزدی با چراغ آيد، گزيده‌تر برد کالا!

اول درود و سوم این که حالم بهتر شده(مرض دوری از خانه گرفته بودم!)و دوم را الان می گویم.

دوستی می گفت که هر چه علم یک فرد بیشتر باشد خطرش برای اجتماع کمتر می شود و من که مصرعی از شعری در خاطرم بود گفتم:

چو دزدی با چراغ آيد، گزيده‌تر برد کالا!

کاش همیشه علم ما چشم روشنی ما باشد نه اینکه .... بگذریم. اما لا اقل اینجا را ببینید.

کنجکاو شدم ببینم اصل شعر چیست ؟بله استاد سخن و اندرز سنایی! و شعر ...

مکن در جسم و جان منزل، که این دونست و آن والا
قدم زین هر دو بیرون نه نه آنجا باش و نه اینجا
بهرچ از راه دور افتی چه کفر آن حرف و چه ایمان
بهرچ از دوست وا مانی چه زشت آن نقش و چه زیبا
گواه رهرو آن باشد که سردش یابی از دوزخ
نشان عاشق آن باشد که خشکش بینی از دریا
سخن کز روی دین گویی چه عبرانی چه سریانی
مکان کز بهر حق جویی چه جابلقا چه جابلسا
شهادت گفتن آن باشد که هم ز اول در آشامی
همه دریای هستی را بدان حرف نهنگ آسا
نیابی خار و خاشاکی در این ره چون به فراشی
کمر بست و به فرق استاد در حرف شهادت لا
چو لا از حد انسانی فکندت در ره حیرت
پس از نور الوهیت به الله آی ز الا
ز راه دین توان آمد به صحرای نیاز ار نی
به معنی کی رسد مردم گذر ناکرده بر اسما
چه مانی بهر مرداری چو زاغان اندرین پستی
قفس بشکن چو طاووسان یکی بر پر برین بالا
عروس حضرت قرآن نقاب آن گه براندازد
که دارالملک ایمان را مجرد بیند از غوغا
عجب نبود گر از قرآن نصیبت نیست جز نقشی
که از خورشید جز گرمی نیابد چشم نابینا
بمیر ای دوست پیش از مرگ اگر می زندگی خواهی
که ادریس از چنین مردن بهشتی گشت پیش از ما
به تیغ عشق شو کشته که تا عمر ابد یابی
که از شمشیر بویحیا نشان ندهد کس از احیا
گر از آتش همی ترسی به مال کس مشو غره
که اینجا صورتش مالست و آنجا شکلش اژدرها
گر امروز آتش شهوت بکشتی بی‌گمان رستی
و گرنه تف آن آتش ترا هیزم کند فردا
ز باد فقه و باد فقر دین را هیچ نگشاید
میان دربند کاری را که این رنگست و آن آوا

چو علمت هست خدمت کن چو دانایان که زشت آید
گرفته چینیان احرام و مکی خفته در بطحا
نه صوت از بهر آن آمد که سوزی مزهر زهره
نه حرف از بهر آن آمد، که دزدی چادر زهرا
ترا تیغی به کف دادند تا غزوی کنی با خود
تو چون از وی سپر سازی نمانی زنده در هیجا
به نزد چون تو بی‌حسی چه دانایی چه نادانی
به دست چون تو نامردی چه نرم آهن چه روهینا
ترا بس ناخوشست آواز لیکن اندرین گنبد
خوش آوازت همی دارد صدای گنبد خضرا
ولیک آن گه خجل گردی که استادی ترا گوید
که با داوود پیغمبر رسیلی کن درین صحرا
تو چون موری و این راهست همچون موی بت رویان
مرو زنهار بر تقلید و بر تخمین و بر عمیا
چو علم آموختی از حرص آن گه ترس کاندر شب
چو دزدی با چراغ آید گزیده‌تر برد کالا
از این مشتی ریاست جوی رعنا هیچ نگشاید
مسلمانی ز سلمان جوی و درد دین ز بودردا
به صاحب دولتی پیوند اگر نامی همی جویی
که از یک چاکری عیسی چنان معروف شد یلدا
قدم در راه مردی نه که راه و گاه و جاهش را
نباشد تا ابد مقطع نبودست از ازل مبدا
ز طاعت جامه‌ای نو کن ز بهر آن جهان ورنه
چو مرگ این جامه بستاند تو عریان مانی و رسوا
به دل نندیشم از نعمت نه در دنیا نه در عقبا
همی خواهم به هر ساعت چه در سرا چه در ضرا
که یارب مر سنایی را سنایی ده تو در حکمت
چنان کز وی به رشک افتد روان بوعلی سینا
مگردانم درین عالم ز بیش آزی و کم عقلی
چو رای عاشقان گردان چو طبع بیدلان شیدا
ز راه رحمت و رافت چو جان پاک معصومان
مرا از زحمت تن‌ها بکن پیش از اجل تنها
زبان مختصر عقلان ببند اندر جهان بر من
که تا چون خود نخوانندم حریص و مفسد و رعنا
مگردان عمر من چون گل که در طفلی شود کشته
مگردان حرص من چون مل که در پیری شود برنا
بحرص ار شربتی خوردم مگیر از من که بد کردم
بیابان بود و تابستان و آب سرد و استسقا
به هرچ از اولیا گویند «زرقنی» و «وفقنی»
به هرچ از انبیا گویند «آمنا» و «صدقنا»

قاصدک ...

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی ، اما،‌ اما
گرد بام و در من
بی ثمر می‌گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیّار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک
در دل من همه کورند و کرند

دست بردار از این در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که دروغی تو ، دروغ
که فریبی تو ، فریب

قاصدک! هان ، ولی ... آخر ... ای وای
راستی آیا رفتی با باد ؟
با توام ، آی! کجا رفتی ؟ آی
راستی آیا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندم، خردک شرری هست هنوز ؟

قاصدک!
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند .

بی تو تما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم ...

بی تو مهتاب باز شبی از آن کوچه گذشتم ،

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم .

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید ،

عطر صد خاطره پیچید.

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم ،

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم .

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در آن چشم سیاهت ،

من همه محو تماشای نگاهت .

آسمان صاف و شب آرام،

بخت خندان و زمان رام .

خوشه ماه فرو ریخته در آب ،

شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

شب و صحرا و گل سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ .

یادم آید تو به من گفتی :« از این عشق حذر کن !

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب آینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است ،

باش که فردا دلت با دگران است !

تا فراموش کنی ، چندی از این شهر سفر کن !»

با تو گفتم :« حذر از عشق؟! ندانم.

سفر از پیش تو ؟! هرگز نتوانم ، نتوانم .

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی ! من نرمیدم ، نه گسستم .»

باز گفتم تو صیادی و من آهوی دشتم !

تا به دام تو افتم همه جا گشتم و گشتم !

حذر از این عشق ، ندانم ، نتوانم »

اشکی از شاخه فرو ریخت ،

مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت !

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید !!!

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم .

نگسستم ، نرمیدم

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم !

نه گرفتی دگر از عاشقی آزرده خبر هم !

نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم .....!

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم . . . . . .


و اخوان این گونه می گوید ...

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت،

سرها در گریبان است .

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را .

نگه جز پیش پا را دید ، نتواند ،

که ره تاریک و لغزان است .

وگر دست محبت سوی کس یازی،

به اکراه آورد دست از بغل بیرون ،

که سرما سخت سوزان است .

نفس کز گرمگاه سینه می آید برون، ابری شود تاریک .

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت .

نفس کاینست ، پس دیگر چه داری چشم ز چشم دوستان دور یا نردیک؟

مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین!

هوا بس ناجوانمردانه سردست ... آی ...

دمت گرم و سرت خوش باد !

سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای !

منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم .

منم من ، سنگ تیپا خورده رنجور .

منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ناجور

نه از رومم، نه از زنگم ، همان بی رنگ بی رنگم .

بیا بگشای در ، بگشای، دلتنگم.

حریفا ! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد.

تگرگی نیست ، مرگی نیست .

صدائی گر شنیدی صحبت سرما و دندان است .

من امشب آمدستم وام بگذارم.

حسابت را کنار جام بگذارم .

چه می گوئی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟

فریبت می دهد بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست .

حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است .

و قندیل سپهر تنگ میدان . مرده یا زنده ،

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است .

حریفا! رو چراغ باده را بفروز شب با روز یکسان است .

سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت.

هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان ، نفسها ابر ،

ددلها خسته و غمگین ،

درختان اسکلتهای بلور آجین ،

زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه ،

غبار آلوده ، مهر و ماه ،

زمستان است .

غزلی از مولانا

حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو

هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن وآنگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو

رو سینه را چون سینهها هفت آب شو از کینه ها وآنگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو

باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی گر سوی مستان میروی مستانه شو مستانه شو

آن گوشوار شاهدان هم صحبت عارض شده آن گوش و عارض بایدت دردانه شو دردانه شو

چون جان تو شد در هوا ز افسانه شیرین ما فانی شو و چون عاشقان افسانه شو افسانه شو

تو لیله القبری برو تا لیله القدری شوی چون قدر مر ارواح را کاشانه شو کاشانه شو

اندیشهات جایی رود وآنگه تو را آن جا کشد ز اندیشه بگذر چون قضا پیشانه شو پیشانه شو

قفلی بود میل و هوا بنهاده بر دلهای ما مفتاح شو مفتاح را دندانه شو دندانه شو

بنواخت نور مصطفی آن استن حنانه را کمتر ز چوبی نیستی حنانه شو حنانه شو

گوید سلیمان مر تو را بشنو لسان الطیر را دامی و مرغ از تو رمد رو لانه شو رو لانه شو

گر چهره بنماید صنم پر شو از او چون آینه ور زلف بگشاید صنم رو شانه شو رو شانه شو

تا کی دوشاخه چون رخی تا کی چو بیذق کم تکی تا کی چو فرزین کژ روی فرزانه شو فرزانه شو

شکرانه دادی عشق را از تحفهها و مال ها هل مال را خود را بده شکرانه شو شکرانه شو

یک مدتی ارکان بدی یک مدتی حیوان بدی یک مدتی چون جان شدی جانانه شو جانانه شو

ای ناطقه بر بام و در تا کی روی در خانه پر نطق زبان را ترک کن بیچانه شو بیچانه شو

جور و بیداد کند، عمرِ جوانان کوتاه

من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید
قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید
فصل گل می گذرد همنفسان بهر خدا
بنشینید به باغی و مرا یاد کنید
یاد از این مرغ گرفتار کنید ای مرغان
چون تماشای گل و لاله و شمشاد کنید
هر که دارد ز شما مرغ اسیری به قفس
برده در باغ و به یاد منش آزاد کنید
آشیان من بیچاره اگر سوخت ، چه باک
فکر ویران شدنِ خانه صیاد کنید
شمع اگر کشته شد از باد مدارید عجب
یاد پروانه هستی شده بر باد کنید
بیستون بر سر راه است ، مباد از شیرین
خبری گفته و غمگین دل فرهاد کنید
جور و بیداد کند ، عمرِ جوانان کوتاه
ای بزرگانِ وطن ، بهر خدا داد کنید
گر شد از جور شما خانه موری ویران
خانة خویش محال است که آباد کنید
کنج ویرانه زندان شد اگر سهم بهار
شکرِ آزادی و آن گنج خدا داد کنید

چشمان من

شب در چشمان من است
به سیاهی چشمهایم نگاه کن
روز در چشمان من است
به سفیدی چشمهایم نگاه کن
شب و روز در چشمان من است
به چشمهای من نگاه کن
چشم اگر فرو بندم
جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت

زنده یاد حسین پناهی



دی شیخ با چراغ...

دی شیخ با چراغ...

غزل معروفی از جلال الدین محمد بلخی است که همه شنیده ایم :

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست -------------بگشای لب که قند فراوانم آرزوست

ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر -----------------کان چهره مشعشع تابانم آرزوست

بشنیدم از هوای تو آواز طبل باز ------------------باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست

گفتی ز ناز بیش مرنجان مرا برو ------------------آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست

وان دفع گفتنت که برو شه به خانه نیست -------وان ناز و باز و تندی دربانم آرزوست

در دست هر کی هست ز خوبی قراضه‌هاست---آن معدن ملاحت و آن کانم آرزوست

این نان و آب چرخ چو سیل‌ست بی‌وفا-----------من ماهیم نهنگم عمانم آرزوست

یعقوب وار وااسفاها همی‌زنم -------------------دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست

والله که شهر بی‌تو مرا حبس می‌شود ----------آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت ----------شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او-------------آن نور روی موسی عمرانم آرزوست

زین خلق پرشکایت گریان شدم ملول ----------آن‌های هوی و نعره مستانم آرزوست

گویاترم ز بلبل اما ز رشک عام ------------------مهرست بر دهانم و افغانم آرزوست

دی شیخ با چراغ همی‌گشت گرد شهر --------کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

گفتند یافت می‌نشود جسته‌ایم ما ------------گفت آنک یافت می‌نشود آنم آرزوست

هر چند مفلسم نپذیرم عقیق خرد -------------کان عقیق نادر ارزانم آرزوست

پنهان ز دیده‌ها و همه دیده‌ها از اوست --------آن آشکار صنعت پنهانم آرزوست

خود کار من گذشت ز هر آرزو و آز --------------از کان و از مکان پی ارکانم آرزوست

گوشم شنید قصه ایمان و مست شد ---------کو قسم چشم صورت ایمانم آرزوست

یک دست جام باده و یک دست جعد یار -------رقصی چنین میانه میدانم آرزوست

شاعر برجسته ی معاصر مرحوم سید حسن حسینی در سرود پنجم از شعر پنج سرود اینگونه زیبا به این شعر تلمیحی می آورد و معنای جدیدی را خلق می کند :

سرود پنجم :

پروانه سوخته

دی شیخ با چراغ...

و من امروز

در جستجوی چراغی برآمده ام

تا در پرتو سخاوت روشنگرش

تماشایی تازه را

از سر گیرم

دی شیخ با چراغ...

و من امروز با داغی در دل

سراغ از چراغ می گیرم

باغی از انسان

پیش چشمانم

شاخ و برگ گسترده است.

سپيده

در دور دست

قويي پريده بي گاه از خواب

شويد غبار نيل ز بال و پر سپيد.

لب هاي جويبار

لبريز موج زمزمه در بستر سپيد.

در هم دويده سايه و روشن.

لغزان ميان خرمن دوده

شبتاب مي فروزد در آذر سپيد.

همپاي رقص نازك ني زار

مرداب مي گشايد چشم تر سپيد.

خطي ز نور روي سياهي است:

گويي بر آبنوس درخشد زر سپيد.

ديوار سايه ها شده ويران.

دست نگاه در افق دور

كاخي بلند ساخته با مرمر سپيد.